مسترباس گفته بود که اگر بخوام می تونم بمونم خونه و نرم سر کار یه چند ماهی... من از خدامه.... ولی شرطش این بود که باید بی خیال عوض کردن ماشین بشم .... و این چیزی نیست که بخوام... بنابراین تصمیم گرفتم چند ماهی صبر کنم تا این قسطای کوفتی تموم شه ... از همه سخت ترش هم مهریه ی اون مردکه که دلم می خواد پولم رو بریزم توی جوغ (!!!) ولی ندم بهش....

دیشب خوابش رو میدیدم و تازگی ها فقط چهره ی خبیثش رو توی خواب می بینم .... صبح مسترباس بازوم رو بوسیده بود و من پریده بودم و احساس کردم خوشبخت ترینم که مجبور نشدم توی اون جهنم به زندگی ادامه بدم....

/ 0 نظر / 22 بازدید