با ذوق از سرکار برگشتم دیروز.... بعد از قهر همیشه خیلی دلتنگش می شم.... با هم رسیدیم خونه .... خواسته بودم حرف بزنه و بگه دیشب یهو چش شده... طفره می رفت که هیچی... خودم اصرار کردم... زیاد .... اما وقتی شروع به گفتن کرد... هر ثانیه دلم سنگین و سنگین تر می شد... انگار جنبه شو نداشتم... یا شاید انتظارشو نداشتم.... من اینهمه بد بودم واقعا؟؟ پس چرا  فکر می کردم تلاشامو می بینه؟

می دونی چیه؟ ناامید شدم ... از تمام قدمهایی که برداشتم و سخت بود برام.... خیلی سخت... این زندگی برای من سخت بود اما ذوقش رو داشتم... ذوق همراهی با کسی که تمام زندگیمه... سخت بود برام بیدار موندن ها ... سخت بود برام مهمونهای یکهویی و طولانی.... سخت بود برام از سرکار بیام و آشپزی کنم و رفت و روب.... سخت بود برام ندونم کدوم وسیله مو توی کدوم خونه گذاشتم....سخت بود برام حس کنم دوست داشته نمی شم گاهی توی خونه ی اونها و به روی خودم نیارم...  سخت بود.... و سخت تر این بود که مسافرت هام... گردش هام .... و رفیق بازیهامو ببوسم و کنار بگذارم اما گذاشته بودم.... شکایتی هم نداشتم ... چون واقعن واقعن حس می کردم هیچی مهمتر از این نیست که کنارش باشم... که حالمون با هم خوب باشه... یادمه از اعماق وجودم غمگین می شدم گاهی ... حتی یه بار وقتی تنها بودم داد کشیدم تا حجم خشمی که درونم حس می کردم خالی شه.... اما چیزی بهش منتقل نکنم.... آخه من قول داده بودم اذیتش نکنم... آخه اون لایق آرامش بود.... و من تمام خستگی ها و سختی ها رو یادم می رفت وقتی توی آغوشش آروم می گرفتم....

من فکر می کردم دارم برای زندگیم تلاش و فداکاری می کنم و یارم این رو درک می کنه اما نبود اینطوری.... اون دلش از من پر بود.... دیشب لیستش رو که با سخت ترین لحن ممکن برام بازگو می کرد قلبم سنگین و سنگین تر می شد.... حس می کردم دیگه هیچوقت اون آدم سابق نشم .... کاش یکهو این حجم از بار رو نمی ریخت روی دوشم... حتی الان از یادآوریش اشکهام جاریه....

یادمه "او" همیشه بهم می گفت نمیشه بهت انتقاد کرد چون می شکنی .... نکنه حق با اون بود.... نکنه من علاوه بر تمام اینهایی که باس بهم گفت بی جنبه  و انتقاد ناپذیر هم باشم.... دلم گرفته.... دلم گرفته که به جای اینکه بگه می بینم که دوستات میرن سفر و تور و تو می مونی کنار من .... بگه می بینم که حتی وقتی خودم می گم بریم یه وری اما تو رد می کنی چون حس می کنی از ته دلم نیست و خونه موندن رو ترجیح می دم....گفت من نمی تونم پایه ی گردشهات باشم و خودت با دوستات برو ...

دوست داشتم بشنوم که می گه می بینم که هربار آشپزی می کنی یا میاری اون خونه یا بچه هارو صدا می کنی که بیان به جای اینکه بپرسه بار آخر کی توی اون خونه آشپزی کردی؟

دوست داشتم به جای اینکه بگه من نمی تونم توی کار خونه باهات همکاری کنم چون توی اون یکی خونه خیلی کار می کنم بشنوم که می گه میبینم که خونمون همیشه تمیزه و تو با وجود سختی های کار بیرون هیچوقت توی خونه کم نمیذاری ...

می دونی در واقع شاید خیلی جاها حق با اون بود... اما چرا یکهو اون همه حس کردم یه غریبه است که روبروم وایستاده و داره بهم حمله می کنه... چرا ذره ای عشق و دوست داشتن توی لحنش ندیدم ؟ چرا لحظه ای حس نکردم قدردان حضورمه و تلاشهایی که برای زندگیمون می کنم... چرا ناگهان مطمئن شدم هیچوقت دوستم نداشته .... . می دونی چی بیشتر از همه درد داشت؟ من عاشقش بودم.... عاشق مردی که داشت بی رحمانه می گفت که نمی تونه مقابل هیچکدوم از خواسته های من کوتاه بیاد و هیچکدوم از کارها و رفتارهای من هم خوشایندش نیست.... 

من دردم اومده بود و به شدت احساس بی پناهی می کردم.... دلم آغوشش رو می خواست که توی اون لحظات غریبه ترین بود....

و اشکام بند نمی اومد.... و اونقدر اشک ریخته بودم که چشمام می سوخت و وقتی بغلم کرده بود باورم نمی شد آغوشش رو .... شونه هامو می بوسید و پشت هم می گفت دوستم داره ... می گفت خدا منو بکشه اگر دل تو رو بشکنم.... داد زده بودم آخه چطوری میشه کسی رو دوست داشت اما اینهمه بهش بیرحم بود؟ چطوری می شه ؟ چرا پس من نمی تونم؟؟؟

اینکه دیشب بالاخره آرومم کرد... اینکه دست آخر روی بازوی خودش خوابم برد.... اینکه مث هر شب بازی کردیم ... اینکه حتی کنار هم آشپزی کردیم و بچه ها اومدن و شام خوردیم.... اینکه هزار تا اتفاق افتاد که توی شبهای دیگه قلبم رو پر عشق و شور می کرد رو هم باید بنویسم... تا یادم بمونه درد و درمونم خودشه ... اما نگرانم.... نگرانم که دیگه نتونم خودم بشم....

امروز آخه از سر و صداها و جمع شدنهای همکارا به یه گوشه پناه بردم و اشک گوشه ی چشمام جمع شده ....

راستی هوا ابریه امروز؟ یا من نور رو نمی بینم؟

/ 5 نظر / 19 بازدید
وحید53

هر چی بیشتر این جور چیزا پیش بیاد آدم روز به روز قوی تر می شه

وحید53

سعی کن قوی باشی به هیشکی و هیچی وابسته نشی تنها سفر کنی . ارزوت رو داشته باشن نه تو آرزوی دیگران رو داشته باشی. دیگران ینی دوزخ. یه مدل تنهایی افسردگیه. ازش بگذر. یه مدل خوب تنهایی تکامل میاره رشد می اره اونو پیدا کن

وحید53

سعی کن قوی باشی به هیشکی و هیچی وابسته نشی تنها سفر کنی . ارزوت رو داشته باشن نه تو آرزوی دیگران رو داشته باشی. دیگران ینی دوزخ. یه مدل تنهایی افسردگیه. ازش بگذر. یه مدل خوب تنهایی تکامل میاره رشد می اره اونو پیدا کن

مستر باس

سلام از اینکه با صحبت های دیشب ناراحتت کردم متاسفم. اما بد نیست یکی دو نکته را بیشتر توضیح بدم. اینکه بعد از بحث انتقادی ناراحتی و دلخوری باشد تا حد زیادی قابل قبول و تحمله ... چون ذات آدم و ماهیت انتقاد باعثش میشه، اما اگر نتیجه انتقاد باعث تخریب بشه پذیرفته نیست. چرا باید اینطور تلقی بشه که اگر انتقادی مطرح شد، یعنی خوبیها دیده نمی شه ... یا بدتر اینکه شک ایجاد بشه که اصلا محبتی وجود داره یا خیر؟ این نگاه بالغانه نیست ... بیشتر به جوونهای بیست و چند ساله میخوره که تازه شروع کرده اند. البته باید موارد دیگری رو بگم ... الان مهمان اومد تو اتاقم

مستر باس

البته خوب یا بد، روحیه من اینطوریه که مطالب رو خورد خورد نمیگم، هر از گاهی که جمع میشه طرح میکنم که بعضا باعث این سوء تفاهم میشه که چه دل پری داره و ... اصرار خودت باعث شد در زمانی که حال تو و من خوب نیست صحبت کنیم ... شاید در موقعیت بهتر، نتیجه بعتر می گرفتیم. ما با اطلاع از شرایط سختی که در پیش داشتیم و داریم تصمیم گرفتیم که زندگی مشترک مان را آغز کنیم و الان در شروع اون راه هستیم ... ناملایمات از کوره در نبردمان.؟ طوری نوشتی که انگار من یه جنازه بی روح و متحرکم و در من هیچ حسی مشاهده نمی کنی یا یه دل سنگ شق القلب ! تا حدی هستم!!?? چون باید خیلی محکم و خشک میبودم تا فشترها را تحمل کنم و گرنه خم میشدم و میشکستم... اثرات اون دوران هنوز با منه و به همین دلیل احساساتم هم کمی منطقی شده?????? بعضی جراحات، اثرات طولانی مدت دارند و بعضی دائمی ... من در ابراز احساساتم مثل تو نیستم ولی برداشت تو را به هیچ وجه نپسندیدم ... خیلی نپسندیدم. من عادت کردم تودار باشم و به سختی بیان و اصهار کنم. بلکه کم کم بهتر بشم بلکه هم نشم??