عصبی و کلافه تاس رو پرت کرده بودم و گفته بودم که دیگه باهاش بازی نمی کنم.... هزار بار برده بودمش و همین یکبار که سر برنامه ی آخر هفته بود نه.... سرش رو روی شونه ام گذاشته بود و گفته بود آشتی.... با حرص گفتم که نعععع

تا نیمه های شب تلاش کرده بود و اخمهای من باز نشد... صبح اما یادم رفته بود... و همه چیز به حالت نرمال برگشته بود.... دیشب دوباره گفت بازی کنیم .... گفتم خب.... گفت دوباره بزنیم سر آخر هفته.... اصلا اون بار قبول نباشه.... خندیده بودم.... ولی دوباره هم باختم.... طلسم شده بود انگار.... دمر خوابیدم که یعنی حوصله ندارم....

نگاه خوشرنگش رو ریخت تو نگاهم و گفت مگه می شه عشقم چیزی ازم بخواد و نه بیارم... میریم جایی که تو می گی.... گل از گلم شکفته بود.... گفتم چاییت رو با عسل بیارم یا خالی؟ غش غش خندیدیم :)

/ 0 نظر / 21 بازدید